جمعه، به یاد موندنی ترین روز زندگیم ...
هوای دلچسب پائیز، سوز سردی که صبح زود تو تاریکی هوا رو تنت می شینه و مچاله ات می کنه تا بالاجبار دستاتو زیر بغلت قایم کنی ...
جمعه صبح زود با مرتضی، امین و روجا قرار کوه رو گذاشتیم. هوا بی نظیر بود. روجا با مادرش اومده بود. چه زن نازنینی. رفتیم بالا. قصد قله رو داشتیم اما بعلت کسالتی که مامان روجا داشت و تازه از بیمارستان مرخص شده بود باعث شد به کندی پیش بریم تا حدی که از صعود به قله منصرف شدیم. هم قدم شدن با ایشون لطف خاص خودشُ داشت مخصوصاً که با دیدار دوستان دیگه هم همراه شد. برای صبحونه شیرپلا بودیم اما نشستمون اونجا به درازا کشید چون اتفاق بی نظیری برام افتاد. مرتضی و امین سورپرایزم کردند. وقتی روجا رو دیدم که کیک به دست با شمع روشن بهم میگه تولدت مبارک داشتم شاخ در میاوردم. آخه هنوز تا تولدم چند روزی مونده و دوستام محبت کردند تو جایی که عاشقشم و اینهمه ازش انرژی می گیرم برام جشن گرفتند. مرتضی جان، امین جان واقعاً ممنونم. هیچ وقت جمعه رو فراموش نمی کنم به خصوص با اون هدیه زیبا و دوست داشتنی تون. مرسی ... ![]()
اما جمعه باعث شد من یه دوست و همپای خوب برای کوهنوردی پیدام کنم، روجا. همین هفته قرار جمعهء آینده رو فیکس کردیم ... ![]()
اینروزا همش با محمد دنبال گشت و گذار برای پیدا کردن خونه هستیم. قصد داریم خونه رو عوض کنیم و اگر خدا بخواد تا دو ماه دیگه نقل مکان می کنیم ... ![]()
خب، تصمیم من کاملاً جدی شد و فکر کردنام تموم. بالاخره تا آخر این ماه استعفا میدم و به محل کار جدید میرم. محل کار جدید رفت و آمد زیادی داره و من حسابی درگیر میشم جوری که فکر نکنم دیگه بتونم از اونجا کانکت بشم اما خب من از درگیری زیاد خوشم میاد ... ![]()
هفته پیش آقای مدیرعامل شمال بود و من چهارشنبه به دفتر مرکزیمون رفتم و دیداری با همکارام تازه کردم. نمی دونم چه تغییری کردم که همهء همکارام بدون استثنا بهم گفتند خیلی خوشگل شدیاااا. چه خبره؟ و من از ترس اینکه تا به خونه نرسیده بلایی سرم بیاد سریع برای خودم صدقه انداختم ... ![]()
گفته بودم که اسمم رو کلاس زبان نوشتم. کلاس بی نظیریه. سطح علمی کلاس خیلی بالاست و همه تحصیل کرده هستند (فقط سه تا دانشجو داریم). بقدری همکلاسیام شاد و پرانرژی و شیطون هستند که هفته ای سه روز، چهار ساعت مداوم سر کلاس نشستن نات اُنلی خسته ات نمی کنه، بات آلسو وقت اتمامش غصه دار هم میشی (فکر کنم خاصیت کلاسهای مختلط اینه). با یکی از بچه های شیطون و تخس رو کَل کَل دیدن فیلمای ترسناک افتادیم و از هفته پیش با هم شرط بستیم که اگه من از فیلمی ترسیدم بهش بستنی بدم اما خب کو ترس!!! میگه خانوم ... من با اینکه پسرم با دیدن این فیلم ۱۰ بار پریدم یعنی شما عین خیالت هم نیست؟ من فقط می خندم. خب تقصیر من چیه که از اینجور چیزا نمی ترسم ... ![]()
اسمم رو کلاسای آیروبیک نوشتم و از هفته آینده میرم برای ورزش جدی تر. دیگه حسابی وقتم پُره. دقت کردین هیچ جایی برای درس خوندنم نموند ... ![]()
غرق رویا ...
پیچ و تابی بر بدن، غلتی بر جای، کوفتگی کار، چرخشی در جای، غرق در رویا، رهای رها در یاد همچون باد، نور فرسودهء اتاق، مست از بوی عودِ فضا و زمزمه صدایت: "پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من" و خنده مستانهء من به نشانه انکار و همچنان زمزمهء صدای تو که انگار: "لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری" و مهربانی نگاه و آرامش جان ...

پ.ن ۱ : امروز تولد مرتضی یکی از بهترین دوستامه. مرتضی جان تولدت مبارک. برات آرزوی بهترینا رو دارم. همیشه شاد و موفق باشی ...
پ.ن ۲ : متن بالا بی ارتباط با تولد دوستمه ...
کجام، نمیدونم! ...
گاهی فکر می کنی دلت اندازه یه دریا شده بس که درد و غم، شادی و هیجان و هزار اتفاق دیگه رو تو خودش جا داده اما وقتی شیشه دلت با کوچیکترین تلنگری می لرزه تازه می فهمی ای داد، کجای کاری!!! ...
میگه هاج و واج موندم. مدام زل میزنم به این و اون. میشنوم اما نمی فهمم. همه جا هستم غیر از جایی که باید باشم. نیشخند میزنم ...
بیزارم از اینکار. اتوبوس ... رو آخرین صندلی ولو میشم. گیجم. روسری قرمز سرشه. موهاش کوتاه و رنگ شده نشسته روبروم و اخماش تو هم. زل زدم بهش. حتی نیم نگاهی هم بهم نمیکنه. یعنی به چی فکر می کنه؟ خیره ام اما به حرکت صبح بابا فکر می کنم و تجزیه و تحلیلش می کنم. عکس العمل مامان. راستی مامان ناهار مهمون داشت. به کارم. چیکار کنم. کار جدیدُ قبول کنم؟ مریم میخواد چیکار کنه بالاخره؟ باید با بابا حرف بزنم اینجوری نمیشه که مدام با محمد در چلنج باشند. آخ محمد. مریم. بزرگترین نگرانی من تو زندگیم. فردا صبح یادم باشه حتماً با وحید تماس بگیرم. وااااااااای، دارالترجمه یادم رفت. فردا باید مدرک نسیمو بگیرم. یادم باشه شب تو سررسیدم یادداشت کنم. یعنی امشب حسین چیکار می کنه؟ وسایلمو میرسونه؟ ببینم حرفش چقدر حرفه. خوب شد به دکتر صحت زنگ زدم. باید همه تلاشمو برای محمد بکنم. شهریه کلاسم هنوز نصفش مونده. اونم باید یادم باشه. چقدر پشتم گرم بود. هنوز تو بهت کاری که باهام کرده موندم. از فشار دندونام رو هم و دردی که تو فَکم پیچیده تازه می فهمم که چقدر پرت فکر می کنم و همه جا هستم جز اخمی که فکرمو به خودش مشغول کرده بود. ترافیک خیابون کلافه ترم می کنه. دستمو قفل می کنم زیر چونم. پوزخند میزنم که ای داد، کجای کارم!!! ...
دست و دلم می لرزه ...
اینروزا همه کارم شده سر کار اومدن و زود خونه برگشتن. که چی بشه؟ که اینکه با محمد بشینیم سر سریال پریزن برک. خواب و خوراک رو ازمون گرفته این سریال ها. هر شب، شب که چه عرض کنم هر روز صبح ساعت سه چهار می خوابیم. آقا جون من عاشق این مایکل شدم. اعجوبه ایه واسه خودش. به این میگن مردااا. تو رو خدا می بینی، اینم خارجیش خوبه (البته دور از جون بعضیا) ...
عزیزترینم داره کاراشو می کنه که از اینجا بره. بره برای یه زندگی جدید. وقتی ازدواج کرد با اینکه بغض کرده بودم بازم خودمو دلداری می دادم که هست. اینجاست. کنارم. اما الان دست و دلم می لرزه چون هر روزی که میگذره به رفتنش نزدیکتر میشه و دوریش از ما قطعی تر. حتی فکر کردن به این موضوع هم تنمو می لرزونه. واسهء همینم شده دارم همهء کارامو زود زود می کنم که دوریمون زیاد طولانی نشه. بدون اون می میرم ...
دارم یه قرار کاری جدید میزارم. نمیدونم چرا به من نیومده استراحت کنم. انگار خوشم میاد خودمو هی درگیر کنم. وقتی ذهنم درگیره و مدام در حال چلنج، از خودمو و زندگیم راضیم ...
...
من از آدمهایی که موقع احتیاج دُم تکون میدن و موقع گرسنگی گاز می گیرند، اصلاً خوشم نمیاد ...
بی توقع، بدون قضاوت ...

آشنایی با دوستان بلاگفا در نوع خودش بی نظیره. هیچ وقت در تصورم هم نمی گنجید که از این صفحه مسکوت به دوستی با کسانی برسم که بودنشون برام مهم باشه. که از شادیهاشون شاد بشم و از ناراحتی هاشون خم به ابرو بیارم. این مابین دوستی دارم که از طریق یکی از دوستان بلاگفا باهاش آشنا شدم. رابطه دوستیمون در نوع خودش جالب شروع شد. شاید بی هیچ توقع و انتظاری از هم و خیلی منطقی. اما هنوز به یکسال نرسیده به یه دوستی پایدار تبدیل شده که برای من خیلی ارزش داره و من براش (دوستم و رابطه دوستیم) احترام زیادی قائلم. خودم همیشه برای روز تولدم کلی برنامه دارم و از دو ماه قبل تصمیم می گیرم چیکار باید بکنم. امروز تولد همین دوست عزیزمه و همش از دیشب دارم به این فکر می کنم امروز چیکار میخواد بکنه؟ دوستم تولدت مبارک. شاید باور نکنی اما دلم میخواد همیشه خنده تو نگاهت موج بزنه که در اینصورت میدونم از ته دل شادی ...
دوستی بهم گفت چرا اینقدر گله و شکایت؟ چرا اینقدر توقع؟ تو خودت خوب باش. یاد بگیر محبت کنی بدون اینکه انتظار برگشتش رو داشته باشی. مهربونی رو گسترش بده و برای خودت زندگی کن. به حرفش خیلی فکر کردم. حق داره. نباید همش انتظار داشت چه بسا که من به هر کسی که مهر ورزیدم هیچ توقعی برای بازتاب کاری که کردم نداشتم. چرا که همیشه بعد از محبت به دوستام مورد بی مهریشون واقع شدم اما باز هم سعی ام بر این بوده یاد بگیرم چطور زندگی کنم. پس در مورد کلام و گله ای که کردم نه اینکه بخوام توقعی داشته باشم، نه. فقط خواستم یادآور این موضوع بشم که تو موج مهربونی ای که راه انداختیم بد نیست یاد بگیریم که حواسمون بهم دیگه باشه. برگشت من به سایتت نشونهء همین بوده ...
مدتها قبل دوستی داشتم که برام عزیز بود. حتی یادش هم قابل احترامه. انگار اومده بود که فقط کمکم کنه تا روی پای خودم بایستم. بهم یاد داد که از دوستیم هیچ توقعی نداشته باشم. حضورش کم رنگ بود اما تأثیرش بی نهایت. حداقل نکته مثبتی رو که از حمید یاد گرفتم این بود: "در مورد دیگران پیش داوری و قضاوت نکن" و من نکردم. پس تو دوست عزیزم که برام کامنت گذاشتی در موردت قضاوت نکنم، بدون که نکردم. از حمید خیلی چیزا یاد گرفتم. اونقدر که الان ازش بعنوان یه استاد یاد می کنم که در نوع خودش بی نظیر بود. چند وقت پیش از حمید گله کردم که من رو به خودم شناسوند و با زن بودنم آشنام کرد اما خوب اون مال اون موقع بود. باید بزاره به حساب زن بودنم و همون دیدگاهی که هیچ لزومی نداره ما زنها احساساتمون به پایداریِ احساسات آقایون باشه. که هر چی باشه باید یه حس لطیف زنونه وجود داشته باشه تا بتونیم به سینه ستبر شده شما آقایون تکیه کنیم. اگه حمید اینجا رو بخونه میدونه با کتابهایی که من خوندم و تغییراتی که در خودم اعمال کردم چی دارم میگم. حمید جان از زن بودنم کاملاً راضیم. هر جا و در کنار هر کسی که روزگار می گذرونی، موفق و شاد باشی دوست خوبم. راستی میوه شیرینت به حد کافی بزرگ شده؟! ...
به قول اعظم به طرز غریبی همه چیز آروم داره پیش میره. همیشه از چنین آرامشی می ترسیدم اما تو این دو ماه گذشته اینقدر قشنگ با خدا آشتی کردم که ته دلم قرص ِ قرصه. دیگه نگران چیزی نیستم. از روزی که با خدا آشتی کردم تونستم دیگران رو به سادگی دوست داشته باشم. بیشتر از قبل. تونستم به سادگی از زندگی کردن لذت ببرم. از بودن کنار خونواده ای که با هیچ چیز حاضر نیستم عوضشون کنم، شادم. دوستای خوبی دارم که بودن باهاشون برام یه دنیا ارزش داره. اعظم، آزاده، مینا، لعیا، کاوه، مرتضی و ... . کسانی که حضور پر رنگی تو زندگیم دارن و از دوستی باهاشون هیچ توقعی ندارم و از محبت بهشون (با توجه یه جایگاهشون) دریغ نمی کنم. مرسی خدای خوبم ...
به حد کافی سرگرمم اینروزا. هفته دیگه ثبت نام دانشگاهه و هنوز دو تا از نمره هام نیومده و نمی دونم معدل این ترمم چند شده؟ هنوز کلاس زبانم شروع نشده. مامان بهتر از قبل شده اما همچنان کجدار مریض رفتار می کنه تا ببینیم خطر عمل جراحی از سرش رفع میشه یا نه؟ آقای مدیرعامل رفته سفر و تا هفته اول مهر بر نمی گرده. هفته دوم مهر دوباره میرم مأموریت. ماه رمضون امسال بر عکس پارسال چاق شدم. ۵ کیلو و باید اضافه وزنم رو کم کنم چون تمام لباسایی که برای عروسی خواهرم خریدم هیچ کدوم تنم نمیره. چند روز آینده حسابی درگیرم. باید خلافی ماشینم رو بگیرم و کاراشو انجام بدم تا به امید خدا هفته اول مهرماه بتونم عوضش کنم. در عرض دو هفته گذشته به دو نفر جواب منفی دادم. اگه همینطور پیش بره ممکنه همین روزا خبرایی بشه. البته این خوش بینانه ترین حالته که مامان بهش فکر می کنه باید دید دل خودم چی میگه ...
تولدت مبارک عزیزم ...

اعظم، روزی رو که با هم شروع کردیم یادته؟ با یه کامنت خصوصی شروع شد. چقدر ذوق و شوق داشتیم و چقدر حرف نگفته از خودمون و دنیامون. قول دادیم دوستای خوبی برای هم باشیم اما اگه یه روز و یه ساعت آن لاین شدنمون دیر میشد اینقدر زود نگران از دست دادن هم می شدیم که با هوار و فریاد بهم اس ام اس می دادیم یا اگه نه، دلواپسیمون از حد که میگذشت زودی بهم زنگ می زدیم که کجایی؟ بهونمون دل نگرونی بود اما ترسمون از دست دادن هم و نبودنمون بود.
حالا دو سال از دوستیمون می گذره. خیلی زود گذشت، نه؟! انگار همین دیروز بود. دوسال میگذره با این تفاوت که حالا اگه حتی یکماه هم با هم حرف نزنیم و همدیگه رو نبینبم، باز ته دلمون قرص و محکمه که دوستیمون، محبتمون و وفاداریش به قوت خودش باقیه اما نه مثل روزای اول بلکه هزاران مرتبه بیشتر. اینقدر که دیگه نگرانی و ترس از دست دادن وجود نداره. چون با هم یکی شدیم. نه؟!
خوشحالم عزیزم. از داشتن دوست خوبی مثل تو که با هر دل نگرونی ِ من پریشون میشی و با خنده هام شاد. خوشحالم که هستی و به داشتن و بودنت افتخار می کنم. پری کوچولو تولدت مبارک. امیدوارم عزیزم سالهای سال شاهد شادی و آرامشت باشم و همیشه خنده بر لب ببینمت. کادوی تولدت هم محفوظه .
تولدت مبارک عزیزم ...
پ.ن: نمی خوای بگی که تو نبودی، هان؟! وقتی نظر خصوصیت رو خوندم بند دلم پاره شدم. اشک تو چشمام حلقه زد. بودنت رو با تمام وجود حس کردم. هنوزم اگر هزار سال بگذره، محاله کلام و اندیشه تو از یادم بره. بگو اشتباه نکردم؟ بگو که تو بودی که برام کامنت خصوصی گذاشته بودی؟! نبودی؟!!! ... نه، من اشتباه نکردم. شک ندارم که تو بودی. روی بلندی ایستادی و هنوز به دنیا زیر پاهات نگاه می کنی و هنوز میخوای بزنی تو گوشش. هنوزم میگی "زورم زیاده، حرفیه؟" بگو درست فکر کردم یا نه؟! ...
لطمه ...
مرگ بزرگترین لطمه حیات نیست. بزرگترین لطمه حیات آن چیزی است که در عین حیات در درون ما
می میرد ...
باید پذیرفت ...
باید پذیرفت:
فقط یه زندگی داری
و هر کاری که باهاش بکنی
هر کاری که باهات می کنه
باید باهاش رو به رو بشی
نمی تونی وانمود کنی اتفاقی نیفتاده ...


